|
باز هم بگو و دوباره بگو که به من عشق می ورزی و تکرار این واژه باید چون آوای فاخته ای درآید، به یاد داشته باش که بدون آوای مدام فاخته بهار هرگز با همه ی سبزی اش به کوه و دشت، دره و جنگل پای نمی گذارد.
آنچه انجام می دهم و آنچه به خواب میبینم سرشار از توست، همچنان که می ناب مزه انگورش را به همراه دارد و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری میبیند و در میان چشمانم دو قطره اشک میبیند.
کرامت من بی کرانه است چون دریا، عشق من ژرف است باز چون دریا، هر قدر به تو بیشتر میبخشم بیشتر دارم، برای هر دوی ما بی انتها.
کنارم بنشین ای عزیزترین و به قلبم گوش کن، بخند که شادی تو نمادی از آینده ماست، قلب من راضی نمیشود که تو رازش را انکار کنی. ای زمان آرام ما را در بر گیر، تا غریق موجهای تو شویم، آنچنان که غرق دریا میشویم. به چشمانم مینگری و روحم می خندد، گرما و امنیت و شادی را حس میکنم.نزدیک منی و دنیای من هیچ کم ندارد.

بگذار تا دل من بی انتها تکرار کند که تنها تو را می خواهد، فقط تو را...
پیش چشمانم بایست و بگذار تا نگاه تو آوازهای مرا چون شعله ای در بر گیرند، با غروب تنهایی من باش، جایی که دلم تنها می نگرد، جام تنهایی دلم را پر کن و بگذار تا در درونم بی پایانی عشق تو را احساس کنم. همه چیز برای من و تو میشکفد و اولین اندیشه جهان فقط می تواند از آنِ ما باشد، ما عاشقیم و بهشت برای ما آفریده شد فقط برای من و تو...
میخواهم تا لحظه ای چشم بر هم گذاری تا در کنارت بنشینم، همه آن کارها که در دست دارم وا مینهم، دلم میداند که دور از نور روی تو آرامش و آسایشی نیست. اگر دو جان داشتم یکی را به تو میبخشیدم و دیگری را برایت فدا می کردم.

زمزمه میشد که ما فقط من و تو بادبان زورقی را باید برافرازیم و برویم، ای کاش روح هیچکس در این دنیا از سلوک لامکان و بی منتهای ما باخبر نشود.حتی در آستانه ی دروازه های بهشت از فرط شادی روی بر می گردانم چون بشنوم که می گویی دوستت دارم، وقتی، جایی، روزی...
نگاه کن به آنچه پیشتر داشته ایم و همه آنچه اکنون داریم، باور دارم هرآنچه زندگی به من ارزانی دارد نمی تواند خوشحال کننده تر از آینده ای باشد که مملو از عشق ورزیدن به توست. بارقه ی رقصان چشمان فریبایت قلبم را بر می افروزد جانم در اوج نشاط برانگیخته میشود چرا که من هم به تو عشق می ورزم.
اگر میشد به لطافت گل سرخی ژاله بار باشم دیوانه وار عاشقت بودم، خواستنی تر از آنی که تنها بمانی...
تو به من لبخند زدی، دستانم را گرفتی و راه را آغاز کردیم من تازگی و طراوت را نفس می کشیدم...

خاطرات دیرپای، خاطرات دیرپای در گذرند، اما تنها خاطره تو در دلم باقیست آنجا که خیالت آرمیده است تصویر معطر تو باقیست حلاوتی دست نیافتنی، در اندیشه ام، دیگران ترکم می کنند، همه رهایم می کنند اما تو می مانی این را دلم می گوید...
آیا برای چشمانم عزیزتر از نور نیستی؟ آیا درون همه رگهایم جاری نیستی؟ آیا آمیخته با زندگی و سازنده روح من نیستی؟

اگر باید مرا دوست بداری بگذار تا برای هیچ چیز جز عشق نباشد به من عشق بورز به خاطر عشق آنچه همیشگی است باید عاشق باشی به خاطر عشق...
وقتی گرد پیری بر سرم نشست آیا باز هم مرا میبوسی و می گویی که اکنون در خزان به تو عشق می ورزم همانگونه که در بهار چنین بود...و همواره چنین است که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدایی در نمی یابد.
********************************************************
تو اگر هیچ شوی، گوهر زیبای منی
به زبانی خودمانی به تو گویم که همه دنیای منی.
کاش بدونی نبودنت یا تا ابد ندیدنت، هرگز بهونه ای نمیشه برای از یاد بردنت...
اگر روزی ندانسته به احساس تو خندیدم
اگر از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم
برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم گناهم را ببخش...
زندگی کوتاه است
پس بیایید بگوییم به هم
دوستت می دارم کار دشواری نیست
و بیایید بخندیم به غمها با هم
حیف از آن اوقاتی که غم و غصه شود همدم ما
من و تو می دانیم درد ورنج و غم واندوه همه در گذرند
آنچه می ماند و زیباست وفای من و توست
زندگی یعنی عشق
عشق را تازه کنیم
عشق را با همه قلب خود اندازه کنیم
زندگی کوتاه است....
یه عزیز گفته:
آنقدرها که تو میگویی هم راحت نیست که بگوییم به هم دوستت می دارم
فقط این را بگویم تا که قلب تو نشد خاطر جمع به کسی زود مگو من تو را می خواهم، دوستت می دارم...
|